تبلیغات
مهدویت
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

باسمه تعالی

تنفّس آزاد

آثار فرهنگی و اجتماعی دور ماندن هنر و ادبیات

از پرداختن به حوادث اول انقلاب و پرداختن به جریان نفاق  

محمّدرضا اسدی

اشاره:

انقلاب اسلامی ایران به عنوان یک نظام مبتنی بر آموزه های اصیل اسلامی و در عین حال شکننده بت تفکّر امپریالیستی، ماتریالیستی و اومانیتسی حاکم بر جهان، عهده دار تکلیف عظیمی است که نقّادی و بازنگری مستمرّ ابعاد مختلفش را ایجاب می کند. کنکاش در شناسایی ضعف هایی که ممکن است این نظام نوتأسیس را با مشکلاتی روبه رو کند، در واقع گامی به سمت رفع آن ها وکمک به تثبیت نظام اسلامی خواهد بود.   

هنر برای هنر یا...؟

«سانسور هنری» واژه ای است که هنوز هم در بسیاری از محافل هنری به عنوان مانعی جدّی برای رشد هنر مطرح است. «هنر برای هنر» باوری است که پس از انقلاب فرانسه و تحوّلات سیاسی و اجتماعی قرن نوزدهم جای خود را در میان برخی دانشمندان باز کرد. به باور این گروه: هنرمند باید شخصی با پیشه ای خاص انگاشته شود که الزام اصلی او، یا دست کم الزام او در وهله نخست، کامل کردن اثرش و به ویژه زیبایی آن بوده، جامعه هر انتظاری دارد داشته باشد.[1]

این گروه معتقدند که چون هنر، کاشف از نبوغ و عشق آدمی است، هیچ قانون و الگویی نباید برای آن که ابراز کننده شخصیت هنرمند ونبوغ اوست، وجود داشته باشد.[2] بی شک چنین نگرشی از نظر اسلام پذیرفته نیست. اسلام شناس بزرگ، علّامه محمّد تقی جعفری در این باره می نویسد:

    «هنر فقط برای هنر، اگرچه باز کردن میدان برای به فعلیّت رسیدن نبوغ هاست، ولی چون به فعلیّت رسیدن نبوغ ممکن است از مغزهایی پر از برداشت ها و اصول پیش ساخته غیر منطقی به جریان بیفتد، لذا این عقیده به طور مطلق قابل دفاع نیست.»[3]

در نزد افلاطون، «هنر اعلا» هنر قانون گذار و مربّی است و اوست که باید سخن آخر در خصوص هنرها را بگوید، زیرا وظیفه او تضمین این است که آن ها وظیفه صحیح خویش را در حیات تمامی نظام اجتماعی ادا کنند.[4]

در واقع به نظر می رسد همواره باید مجرا و مسیری را برای هنر مشخص کرد تا در راستای آن حرکت کند و انسان را با خود به تکامل حقیقی برساند و البته دیگر به جای «سانسور هنری» که واژه ای ناخوشایند است، باید از واژه های بهتری مانند «هنر متعالی» و... بهره جست. همان شیوه ای که قرآن کریم آن را به کار بسته و داستان هایی همچون داستان یوسف و زلیخا، موسی و خضر و... را برای انتقال مفاهیم اصیل به مخاطبان، ذکر کرده و آن ها را «أحسن القصص» نامیده است. مقام معظم رهبری نیز در دیدار اخیر خود با هنرمندان، به وجود خطوط قرمزی برای هنر تصریح كردند و هنرمندان را به فعالیت در چارچوب آن فراخواندند.[5]

ادبیات:

برخی فیلسوفان از جمله افلاطون خواهان طرد ادبیات بودند و دلیلشان جاذبه نهفته ای در ادبیات بود که عواطف را تحت تأثیر قرار می داد و مانع نظارت عقلانی بر مسائل می شد. اما امروزه به جای طرد ادبیات، غالباً از آن استقبال کرده و دقیقاً به خاطر توانایی در درگیر کردن عواطف، آن را به کار می گیرند.[6]

ادبیات به خاطر دارابودن قالب هنری و محتوایی روشن تر و کامل تر از بسیاری از هنر های دیگر، جایگاه ویژه ای در محاسبات فرهنگی و علمی دارد. مجالی که برای نوشته های ادبی وجود دارد تا مسائل مورد نظر را در قالبی جذاب به مخاطب بباوراند، برای کمتر هنری یافت می شود. علاوه بر آن با ذوق اکثر افراد سازگار است و مانند هنرهای دیگر نیاز به قریحه خاصی ندارد.

پیامدهای نیکو یا آثار نامطلوب؟

گفته شد که هنر همواره نیاز به یک بستر متعالی دارد تا محصول آن در مسیر کمال انسان قرار گیرد؛ نه در جهت انحطاط و کشاندن بشر به سمت اهداف پلید و لذّت های نامشروع. آنچه که در یک جامعه آرمانی و اسلامی باید اتّفاق بیفتد، جهت دار کردن هنر و استفاده از آن در مسیر حرکت به سمت احیای ارزش های انسانی و الهی است.

انقلاب اسلامی ایران به عنوان نظامی که داعیه دار نزدیک کردن جامعه به نظام احسن است، می بایست یکی از همان بسترهایی باشد که مسیر هنر را روشن و از آن برای محکم کردن جاپای حکومت اسلامی استفاده نماید. مسأله ای که برای بقای انقلاب، اجتناب ناپذیر است؛ گرچه شاید در آغازین روزهای انقلاب اسلامی به سبب وجود برخی مشکلات مانند یك دوره تعطیلی دانشگاه ها، تأثیرات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جنگ و مشكلات مربوط به برنامه ریزی امور فرهنگی و هنری و ... مجال کافی برای توجه به آن پیدا نشد. بی شک دورماندن هنر و ادبیات از پرداختن به جریانات اول انقلاب، می تواند آثار نامطلوبی را بر چهره فرهنگ و اجتماع کشور بر جای گذارد که در این مقاله سعی می شود با ترسیم فضای موجود در روزهای آغاز انقلاب، به چند مورد از این پیامدهای نامطلوب احتمالی و پس از آن به كیفیت سیر هنر پس از انقلاب اشاره شود. در نهایت نیز داوری را به عهده خوانندگان محترم و تحقیقات مفصّل تر خواهیم سپرد.

 

1.       روزنه تنفّسی برای بقاء نفاق:

     بخشیدن درک و شناخت صحیح از جریان نفاق به طور عمیق به اقشار گوناگون اجتماع و در سطوح مختلف، مسأله ای است که جز با ابزار هنر انجام شدنی نیست. هیچ کس و هیچ چیز بدون بهره بردن از هنر نمی تواند چنین اثری را در قلب های افراد ایجاد کند.

شاید عدم استفاده از ابزار هنری در شناساندن جریان نفاق و ماهیت اصلی آن ها، از اصلی ترین عواملی باشد که باعث شود علیرغم توفیق در انهدام برخی مصادیق نفاق، همچنان قدرت تنفّس و بقا برای جریان نفاق در زیر پوسته انقلاب باقی بماند. جریانی که می تواند پس از گذشت سال ها از آغاز انقلاب، دوباره قدرت بروز و ظهور پیدا کند و در قالب احزاب و تشکّل های جدید امّا با همان ماهیت منافقانه، و یا با پس مانده های برخی احزاب گذشته مشکلات فراوانی را در کشور ایجاد کند.

2.       کمکی ناخواسته به عوامل نفاق:

          برخی دانشمندان معتقدند هنر عاملی خودانگیخته و کششی است نه کوششی. بنابر این عقیده، روح هنرمند همواره او را به خلق اثر هنری وادار می کند. بنابراین اگر هنرمند بستری را برای حرکت هنری اش بیابد، در آن مسیر به حرکت در می آید، و الّا روح لطیفش در آثار هنری رهایی تجلّی خواهد کرد که هرگز با  هنر مقدّس و اصیل سازگار نخواهد بود. در واقع می توان فاصله گرفتن هنر از ارزش های مقدّس و در نهایت همبستر و همسو شدن با جریان نفاق وکمک به آنان را یکی از آثار فرهنگی دور ماندن هنر از پرداختن به مسائل اول انقلاب دانست.

رشد رهای هنر بدون برخورداری از محتوایی اصیل، محصول کم توجّهی عالمان به مقوله هنر است - هرچند که در دایرة المعارف هنر، هنر به «هرگونه فعّالیّتی که هم خودانگیخته و هم مهار شده باشد» اطلاق شده است[7] و در واقع شاید بتوان گفت كه اطلاق هنر به این فعّالیّتها جز نوعی مسامحه نیست- با این وصف، طولی نمی کشد که سینما، رمان، موسیقی و حتّی در برخی از موارد شعر، به جای کمک به پیشبرد اهداف انقلاب، به عواملی دقیقاً فراروی نظام اسلامی مبدّل شده و حتّی بسیاری از این هنرها و به طور پررنگ تر، سینما در افقی دور از اهداف اصیل انقلاب مشغول فعّالیّت می شوند.

3.       از دست دادن یک فرصت عالی:

       با توجّه به اینکه می توان هنر را جذّاب ترین عنصر برای بشر دانست، باید از این جذّابیت و قدرت نفوذ، در جهت تعمیق انقلاب و اهداف آن در دل ها و پرده برداشتن از چهره نفاق و آشکار کردن سیمای واقعی آن استفاده شود. طبعاً مردم پس از پیچ و خم های زیاد و تحمّل حوادث بسیار در به ثمر نشاندن انقلاب، کم کم به سمت آرامش و سکون خاطر متمایل می شدند. همان خواسته ای که در عنصر هنر نهفته بود. اینجا بود که اگر انقلاب، خود را با هنر پیوند می زد، گام مهمّی را در تضمین بقای خویش برمی داشت و اگر راه خود را از هنر متمایز می ساخت، باید خود را برای مواجه شدن با مشکلات مهمّی مهیّا می کرد.

     نکته قابل تأمّل دیگری که در این میان وجود دارد این است که این عامل لطیف همچون سلاح های نظامی و مبارزه فیزیکی و حتّی بسیار فراتر از این ها می تواند در همراه کردن مردم و پیشبرد اهدافشان مؤثّر و کارآمد باشد. اینگونه نیست كه تأثیرات هنر اندك و محدود باشد بلكه باید دقت داشت كه پیروزی های فیزیکی، سطحی و کم دوام است، امّا نفوذ در قلب ها و افکار ملّت با ابزار هنر، عمیق و پایدار می باشد.

از طرفی همواره جریان نفاق با استفاده از جذّابیت ها به فعّالیّتش ادامه می دهد و نمی گذارد آتش فتنه ای که در برخی دل ها روشن کرده است، سرد و خاموش شود. تا جایی که گاهی افراد، متّفکران بزرگ اسلامی را رها کرده و گرد اشخاصی جمع می شوند که جذّابیت سخن و نوشته هاشان، محتوای نادرستشان را پنهان کرده است.

4.        عدم نفوذ عمیق در تمام ساحت ها:

     گرچه حکومت، به ظاهر تغییر نام و ماهیت داده بود، امّا بسیاری از ساحت های مختلف جامعه هنوز متأثر از فضای حکومت پیشین بوده و در واقع تحت تأثیر فرهنگ تحمیلی مستعمران قرار داشت. نفوذ در تمامی این ساحت ها، شکل دادن هویت انقلاب، و خارج کردن این ساحت ها از چنگال طاغوتیان، نیازی اجتناب ناپذیر برای انقلا بی نوپا بود.

     برای همراه کردن حقیقی ساحت های اجتماعی، بیش و پیش از هر چیز باید در افراد تأثیر گذاشت (حدّاقل بنابراصالت فرد در علم جامعه شناسی[8])؛ و بی شک بدون ابزار هنر نمی توان در دل و جان افراد نفوذ نمود. بنابراین کم توجّهی انقلاب به هنر، باعث می شد که عدّه ای همچنان در دام شیاطین مکّار و بند فرهنگ پوچ غربیان باقی مانده، هرگز با انقلاب همراه و هم جهت نشوند.

کم نبودند کسانی که در برخی از ساحت های اجتماعی مشغول فعّالیت بودند، امّا هرگز نتوانستند ارتباط خوبی با انقلاب برقرار کنند و به آن بپیوندند. این عدّه سال ها با فرهنگ غرب انس داشتند و رهاکردنشان یا صف کشیدن آشکار در برابر برخی از آنان، راه مناسبی برای بقاء نظام جدید به نظر نمی رسید. بلکه باید آنان را نیز با خود همگام نمود تا اجزای دیگر جامعه تحت تأثیرشان قرار نگیرند.

امّا در بسیاری از این موارد، استدلالات فلسفی و بحث و جدل، کارایی چندانی نداشت و در واقع بهترین راه، استفاده از  قدرت بی بدیل هنر برای جذب افراد مختلف و جداساختن آنان از فرهنگ پیشین، با وارد کردن یک شوک هنرمندانه به اذهانشان بود. در واقع در صورت عدم توجه کافی به مقوله هنر، کمکی ناخواسته به جریان نفاق انجام می شد تا نیروهایشان را برای خویش، حفظ و از وفاداری آن ها بهره گیری کنند.

5.       گرگ در لباس میش:

نوشته های ادبی در آغاز انقلاب اسلامی خصوصاً در سال 58 كه اولین سال پیروزی انقلاب اسلامی و یك سال استثنایی در مطبوعات كشور از جهت فراوانی نشریات محسوب می شود، بسیار بودند؛ اما همه آن آثار هم راستا و هم سو با انقلاب اسلامی و اهداف آن نبودند. از این رو به آسانی فرصت فعالیت برای نگارندگان کج فکر فراهم شد و افراد ناشایستی از این فضا استفاده کرده و دست به قلم بردند. روزنامه «انقلاب اسلامی» که تحت نظر بنی صدر اداره می شد، کتاب های مسعود رجوی، نوشته های گروهک فرقان و... از جمله نوشته هایی بودند که منافقانه به فعّالیت پرداختند و محتوای ضدّاسلامی شان را به برخی مسلمانان کوته فکر که مدعی روشنفکری بودند، غالب کردند.

این گرگ های در لباس میش، اذهان بسیاری از اقشار این ملت انقلابی را به یغما بردند و هنوز که هنوز است خالقان همان آثار به همراهی این عدّه امیدوار هستند. حوادث اخیر کشور صحنه نمایش این بهره برداری نه چندان قابل اغماض از این گروه بود. گروهی غافل، که آنچنان به صیّادان چیره دست اذهان، دل خوش کرده بودند که حتّی اموری مضحک و غیرقابل باور چون تقلّب در انتخابات را پذیرفتند. غافل از این حقیقت که:

چون بسی ابلیس آدم روی هست

پس به هر دستی نشاید داد دست

زآنکه صیاد آورَد بانگ صفیر

تا فریبد مرغ را آن مرغ گیر

بشنود آن مرغ، بانگ جنس خویش

از هوا آید، بیابد دام و نیش[9]

 

سخن پایانی:

در هر صورت، هرگز با مشاهده برخی از این آثار نامطلوب در جامعه، نمی توان گفت كه انقلاب به مقوله هنر كم توجه بوده است. زیرا بررسی ها نشان می دهد كه آموزش های فرهنگی و هنری كشور خصوصاً در سال های 72-63 سیر صعودی داشته است و در این بین، وجود كوهی از مشكلات در فراروی انقلاب، نتوانست مانع جریان هنر و رشد آن در كشور شود[10].

وگرچه نمی توان وجود برخی از این پیامدهای نامطلوب و دوره تقریباً ركود فعّالیت های هنری سال های 63-58 كشور كه در پدید آمدن این آثار، تأثیراتی داشته است را در جامعه انكار كرد؛ فعالیت های نه چندان كم رنگ پس مانده های برخی از احزاب نامشروع گذشته مانند جبهه ملّی ها و حزب مجاهدین خلق، ساخت فیلم هایی با ظاهر و محتوای نامناسب حتّی با در برخی موارد با استفاده از امكانات دولتی در كشور و نمایش آن ها در صحنه های بین المللی، انحرافاتی در برخی از بخش های موسیقی، شعر، ادبیات و ... قابل چشم پوشی نیست.

امّا اگر آن ها را دركنار فعالیت های گسترده ی مثبت هنری انقلاب‌، خصوصاً فعالیت های خوب حوزه هنری كه دست كم در دهه ی 60 بیشترین تأثیر را بر ادبیات كشور داشته است[11]، تلاش های سازمان تبلیغات اسلامی، صدا و سیما و سازمان های دولتی و غیردولتی دیگر و با توجه به موانع مذكور بررسی كنیم، به این نتیجه خواهیم رسید كه فعالیت های هنری كم و بیش به ایفای نقش خود مشغول بوده؛ ولی كاستی هایی نیز وجود داشته است كه اكنون می توان با همت و كار مضاعف بسیاری از آن ها را تدارك و جبران كرد.

 

 

محمّدرضا اسدی

28/1/89



[1] ر.ک. تاریخ ومسائل زیباشناسی، مونرسی بیردزلی و جان هاسپرس، ترجمه محمد سعید حنایی کاشانی، ، ص50.

[2] ر.ک. زیبایی و هنر از دیدگاه اسلام، محمد تقی جعفری، ص27.

[3] همان،ص28.

[4] تاریخ ومسائل زیباشناسی، مونرسی بیردزلی و جان هاسپرس، ترجمه محمد سعید حنایی کاشانی، ص7.

[5]  ر.ك. سخنرانی مقام معظم رهبری در جمع هنرمندان، 7 تیر 1389

[6]  ر.ک. درآمدی بر فلسفه و ادبیات، اوله مارتین اسکیلاس، ترجمه مرتضی نادری دره شوری، ص245.

[7] مبانی هنر دینی در فرهنگ اسلامی، محمد نقی زاده، ص62.

 

[8] ر. ک. جامعه وتاریخ از دیدگاه قرآن، آیت الله محمّدتقی مصباح، ص 15.

[9] مثنوی معنوی، دفتر اول، داستان بقّال و طوطی.



نوشته شده توسط :محمدرضا اسدی
جمعه 5 اسفند 1390-02:37 ب.ظ

دنیا:

اگر دنیا غنچه ای است که برای هیچ کس گل نمی شود (زهره الحیاه الدنیا/ طه،131) پس چرا برخی به دنیای کوچک و زودگذرشان شاد می شوند؟ (فرحوا بالحیاه الدنیا/ رعد، 26)

اگر دنیا در برابر آخرت جز متاعی اندک و ناچیز نیست (و ما الحیاه الذنیا فی الآخره الا قلیل/ توبه، 38) پس چرابرخی فقط به دنیا  می اندیشند؟ (لم یرد الا الحیاه الدنیا/نجم، 29)



نوشته شده توسط :محمدرضا اسدی
چهارشنبه 26 بهمن 1390-06:11 ب.ظ

دلتنگی

 

نیامدی و دو چشمم ز دوریت تر شد

و ذهن از این همه تنها شدن مکدّر شد

 

ببین که بی تو ترک خورده شیشه ی عمرم

ببین که یاس امیدم چگونه پرپر شد !


زآن شبی که تو رفتی همیشه می گریم

ز غم ، اتاق  وسیع  دلم  محقّر  شد

 

اگرچه قلب من امشب برای آمدنت

حدیث عشق تو را خواند و کامل از بر شد

 

نیامدی و دلم را ز غصّه خون کردی

و در حیاط دلم سیل خون شناور شد

 

برای دیدنت امشب ترانه می خوانم

به یمن نرگس یادت دلم معطّر شد

 

ز پشت ابر جدایی بیا برون ای گل !

که شرح غربتم امشب هزار دفتر شد

 

اگرچه بی تو نشستم که با تو صبح کنم

نیامدی و دگر عمر کوتهم  سر شد       



نوشته شده توسط :محمدرضا اسدی
شنبه 22 بهمن 1390-06:08 ب.ظ

-         

Some beauty of Islam

Calling the people to thought about every question in religion is an affair that Islam keeps and some religions don’t accept it. It sound a thought point. Why some religion don’t let you it. Why you should not thought about religion questions? If prophets came from the God, and all subjects the prophets bring, are right, so why we can not thought about them?   

If there is a religion that "thought of it" is terrible for it, how we can believe it? How we can believe a religion that doesn’t believe itself? But it is interesting that Islam calls all the people to thought, without each horror of it. I think this point can be showering Islam’s legitimacy

Mohammad Reza Asadi



نوشته شده توسط :محمدرضا اسدی
سه شنبه 11 بهمن 1390-04:28 ب.ظ

 

صفر و یك:

هنوز از خواب بیدار نشده بودم ولی در خواب چرا. آنچنان در خواب، حسّ بیداری داشتم كه آسیمه‌سر، رو سوی پدر می‌گفتم: جهان مجموعه‌ای است از صفر و یك‌های بی‌شمار. می‌گفتم این صفر و یك‌ها وقتی كه در كنار یكدیگر نهاده می‌شوند، زیبایی‌های خلقت را به تصویر می‌كشند. نقش‌های بی‌نظیر عالم، رنگ‌های خیره‌كننده، شگفتی‌های طبیعت، و هرآنچه كه در آن به شوق می‌نگری، از چینش شعرسان صفر و یك‌های بی‌شمار پدید می‌آیند. و سعی كردم منظورم را نیكوتر برسانم. افزودم: صفر، یعنی نیستی(عدم) و یك یعنی هستی(وجود). آیا در عالم چیزی غیر از این دو می‌توان یافت؟ می‌گوییم: سلامت و عدم سلامت، كمال و عدم كمال، و ...

این را هم گفتم كه فقط یك «یك» در عالم هست و بس. خوب البته شاید هم درست گفته باشم. آیا می‌توان وجودی در عالم مشاهده نمود كه خدا در آن نباشد؟ پس خدا در همه‌ی وجودها هست. خدا هم یكی است. پس وجود نیز یكی خواهد بود. نمی‌توانیم وجودی غیر از خدا را تصور كنیم؛ زیرا در آن صورت برای خدا محدوده‌ای در نظر گرفته‌ایم. خدا هم كه نامحدود است. در ضمن می‌دانم كه از استفاده‌ی واژه‌ی «وجودها» به صورت جمع مرا می‌بخشید. بعضی‌ها به این جور موارد «ضیق خناق» می‌گویند.

بیدار كه شدم، و البته این بار از خواب، نه در خواب، به شرح شهود رؤیاییم برای پدر پرداختم. برای تبیین یافته‌ام، رایانه را مدد گرفتم. گفتم، همان‌گونه كه می‌گویند آنچه در رایانه می‌بینیم، مجموعه‌ای از صفر و یك‌های بی‌شمار است، صفر و یك‌هایی كه در كنار یكدیگر این همه تصاویر رنگ رنگ و گوناگون را برایمان ترسیم می‌كند. عالم هم ...

اكنون نیز كه در كتابخانه نشسته‌ام و آراء آگوستین را برای مطالعه پیش‌روی گرفته‌ام، به جمله‌ای برخوردم كه شاید رؤیاییم را زیباتر به جلوه درآورد. این جمله: «ناگواری‌های طبیعی شر نیستند، آن‌ها لازمه‌ی ضروری نظام احسن هستند؛ مانند سایه‌های تیره در نقاشی كه به تنهایی زیبا نیستند، اما ملاحظه‌ی كلّ نقاشی آن را زیبا می‌كند.» و البته شاید هم:

آن سایه‌ها نقاشی را زیبا می‌كنند.

آگوستین این را هم می‌گفت كه البته خیلی زیباست: «اگر اشیاء مطلقاً عاری از خیر بودند، در آن‌ها چیزی وجود نمی‌داشت كه بتواند تباه گردد، اگر اشیاء مطلقاً از خیر محروم گردند، دیگر وجود نخواهند داشت، پس هرآنچه كه هست، نیكوست و شر شأن وجودی ندارد.»

نوشته شده توسط :محمدرضا اسدی
سه شنبه 11 بهمن 1390-04:02 ب.ظ



نوشته شده توسط :محمدرضا اسدی
یکشنبه 20 شهریور 1390-03:46 ب.ظ

دغدغه

یک معضل سنگین است این حادثه ، باور کن

تنها شده ام بی تو ، این فاجعه را سر کن

این قدر نسوزانم  در آتش حسرت ها

باز آ و دلم را در  باران سحر تر کن

یک گام فقط بردار این فاصله را تا من

ساعات جدایی را  یک ثانیه کمتر کن

بشکن دگر این شب ها یکباره سکوتت را

با گرمی فریادت گوش همه را کر کن

از چنگ پلیدی ها ، از خشم ، نجاتم ده

مهری به من امشب ، چون  لالایی مادر کن

 تنها شده ام آقا ! این دغدغه را حس کن

یک معضل سنگین است این حادثه ، باور کن

محدرضا اسدی

 

 

 

لحظه‌ی خداحافظی

تا من از فرش گلی می چینم

پسرم تاج سرم زود برو

تا نخشكیده بُن سرو امید

ای تمام ثمرم زود برو

پسر آهسته ولی می شكند

بغض در سینه فرو رفته‌ی او

بی خداحافظی آخر مادر!

می شود رفت مگر آه- بگو

دوست دارم كه تو یك بار دگر

با نگاهت بكنی آرامم

با میِ ناب تبسّم هایت

باز هم پر بنمایی جامم

دوست دارم كه به پایت افتم

تا ببوسم كف پایت را باز

دوست دارم ز بهشت قدمت

كنم آری سفرم را آغاز

دوست دارم كه سرم را مادر

بگذارم سر زانوهایت

دوست دارم كه ببویم آرام

سینه و سلسله‌ی موهایت

دوست دارم به رخت زل بزنم

 دانه‌ی اشك مرا پاك كنی

دست پر مهر تو را لمس كنم

غم و اندوه مرا خاك كنی

آرزو های ترك خورده‌ی او

بر زبانش نشد اما جاری

و برای دل بی تاب خودش

نتوانست نماید كاری

شاخه‌ی خم شده‌ای از گل فرش

ناگهان خیس شد از اشك حمید

از دو چشمی كه به گل دوخته بود

صدهزار اشك دگر نیز چكید

سخت بود آنكه نگاهش نكند

سخت‌تر بود گر او را می دید

باید آن روز ز او دل می كند

باید از شاخه گلش را می چید

(محدرضا اسدی)



نوشته شده توسط :محمدرضا اسدی
پنجشنبه 10 شهریور 1390-12:53 ب.ظ

 

 

 

خشکید رود چشمانمان و دیگر این خون است که به جای اشک با دل های بی شکیبمان آمیخته است . و ما همچنان تو را جستجو می کنیم در منتهای هجرت پرستوهای خیال ، در تراکم تکّه ابرهای معلّق ذهن ، و در ظلمات موحش تعقّل. روزی که قامت یاسی شکسته شد حسرت شمشیر را می دیدیم و آنگاه که کوچه های سرد به تماشای نخل های سربدار می نشستند ، فریاد تو را      می شنیدیم ؛ و اکنون باور نمی کنیم که چشمان اهورائیت ضجّه ی طفلان شرق را بنگرد و شمشیر عدالتت همچنان در غلاف سکوت بماند .    آری ... تو می آیی . حاشا مکن خشم خویش را ای بازوی پر توان عدالت ! روزگار، خنکای اشک چشمانت را بر گونه اش حس می کند . ای که آرزوی دیدارت فزون ترین افسون ! آیا چروک جبین عطوفت را نمی بینی ؟! و آیا غرّش رعد ستم را نمی شنوی ؟! این ها همه جراحتی است که در فراق تو بر سینه ی آسمان نشسته است . گوش کن ! این هیاهوی کنعان است . باز هم انتظار، چشمان عاشقی را کور کرده است . ای ترجمان عشق ! ای که ظهورت ترنّم رحمت !   و ای جلوه ی بهاری خلقت ! دیگر باران لطفت را بر ما ببار و چتری قرار مده که ما عاشق بارانیم.

 

 

 

رفتی اگرچه تو همواره می مانی

ای آن که فصل  قشنگ بهارانی !

 

ای آن که بی تو خزان گشت وکم کم شد

آب و هوای غزل ها زمستانی

 

هستم ز عشق تو لبریز و می دانم

یک روز شعر مرا نیز می خوانی

 

تا مرگ ، فاصله ای کم فقط دارد

قلب جریحم از این مکث طولانی

 

در یک رصد بشوی آشکار ای کاش

آقای بی بدل  ای  ماه  نورانی !

 

بی چتر، دور تو آنگاه می چرخم

آرام و خیس در آن شب بارانی

محمدرضا اسدی

 



نوشته شده توسط :محمدرضا اسدی
جمعه 4 شهریور 1390-12:52 ق.ظ